درباره وبلاگ
مامان عکاس رهگذر رو صدا کرد و بمن که پیش گلها بودم گفت: "بیا...حالا اون آقاا رو نگا کن...میخوایم عکس بگیریم." من از اون آقا ترسیدم. نمیدونم چرا؟ و تاجایی که میشد به خواهرم چسبیدم! آقاهه گفت:1...2...3 و تیک!
با همون یه تیک!ثبتم کرد.طلسم شدم. دیگه بزرگ نشدم. هنوز همه دنیام همون رنگی و همون شکلی مونده
فقط یه کم واقعی تر!!!
آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
